مامان گفت پسرم کدوم شورت بپوشم

مامان گفت پسرم کدوم شورت بپوشم

الهی قربون بابام برم که اصلا هم ناراحت نمیشه تازه منم بهت میگم نه نگو یا میگم ناراحت شدم مبگه بچست کاریش نداشته باش. چرا که بفرمائید شام پس از برنامه یادشده جزو مهمترین پروژههای این. نگاه لاله ولم نمیکرد،گفتم چیه؟چیه لاله؟حرف بزن؟!بگو!لاله ایستاد اول یه قطره اشک از این چشمش ریخت و بعد از اون چشمش!ناز گریه میکرد همیشه!نه مثل من که دهنم دومتر وا میشد و اب از دماغم سرازیر میشد و چشمام میجوشید!من حتی بلد نبودم قشنگ گریه کنم!. مدتیه که آلوشا رنگها رو خوب یاد گرفته. اونا رو خوب تشخیص میده و بجز صورتی و نارنجی که نمیدونم چرا به هر دو میگه نارنجی، با بقیه رنگا مشکل نداره. چند وقت پیش یکی از دوستام که باهاش خیلی رودروایسی دارم به دیدن ما اومد. مشغول پذیرایی بودم که یهو پسرم دوید تو اتاق و بدون مقدمه با صدایی که بیشتر به جیغ شباهت داشت، گفت: "مامانی، پی پی دارم!" جا خوردم. یه کمی سرخ و سفید شدم. من منی کردم و به مهمونم گفتم: "بچه س دیگه!" بعد صورتم رو بردم نزدیک صورت آلوشا و در حالیکه سعی میکردم فقط خودش بشنوه، بهش گفتم: "خیله خوب بچه، داد نزن. یواش" با عجله پا به پا شد و بدون توجه ادامه داد: "خوب پی پی دارم دیگه. زود باش مامان. الانه که. .." حرف تو حرف آوردم و با لبخندی به مهمانم، قضیه رو ماست مالی کردم و دست پسرک رو گرفتم و با عجله بردم دستشویی. اما مصیبت واقعی وقتی شروع شد که اجازه نداد من بشورمش و با داد و فریاد و اصرار، پافشاری کرد که خاله باید یه این امر شریف بپردازن! حالا من هی دندونامو بهم فشار میدم که بچه یواش و اونم هی بلندتر داد میزنه که خاله بیاد! اینکه چی به من گذشت، بماند. فقط اینو بگم که با هزار وعده و وعید و شهربازی و بستنی راضیش کردم و شستمش و دستشو گرفتم و آوردمش بیرون. خواستم به محض اینکه برگشتیم پیش دوستم ازش عذرخواهی کنم که لبخندی زد و گفت: "به قول خودت بچه س دیگه، سخت نگیر" بعد با مهربونی لپ پسرم رو کشید و دوستانه گفت: "خاله جون، دفه دیگه من میشورمت. باشه؟ حالا لباس مهمونی تنم بود؛ نمیشد. اما دفه دیگه که دیدمت و خواستی بری دستشویی، بگو، من میام. باشه؟" آلوشا بدون اینکه سرشو بلند کنه، یه خیار از توی ظرف برداشت و گفت: "باشه. ولی خیلی حیف شد خاله. ندیدی! آخه این دفه پی پیم خردلی بود!" و یه گاز گنده از خیارش زد. . برای جذب مخاطب باید هر روز سفر به چذابه رو بزارن. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:3 توسط مامان سارا. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:45 توسط مامان سارا. با لاله اومدیم بیرون،لاله اون قدر محو من بود که همه چیز یادش رفته بود. رفتم تو فکر!گفتم من تا حالا دکلره نکردم!. جلسه ویژه کمیسیون امنیت ملی برای بررسی "FATF". برای او حتی خیال زنده بودن پدرم کافی بود!زنده باشه وخونه عمو باشه!. داشت حساب میکرد و گوشیش زنگ خورد،گفت ،لطفا زودتر،اقامون اومده دنبالم،نه چونه و نه هیچی،کارت کشید و رفت و نگاه ما را به دنبال خودش کشید،من تو رو دیدم!که با ماشین قشنگت اومدی دنبالش،همون ماشینی که ذوق خریدنش رو داشتیم!همون که واسش چند تا چک دادی و من النگوهامو دادم تا خوشحال شی!گفتی همه دوستات دارن و واسه پیشرفت کارت لازمه،خوب پیشرفت کردی!!!!!!. -! نکنه مي خواي با کسي در بري؟. کیان جان من که حوصلم سر رفت، برم با اجازت چند تا گوش تاپ ببینم و برگردم!. گاهی از اوقات وسواس مادر و پدرا بجای اينکه مشکلی رو حل کنه کار رو خرابتر ميکنه. مثل وسواسی که من روی حرف زدن پسرم دارم. البته تا حالا خودم رو دلداری دادم که چون چپ دسته، کمی نامفهوم حرف ميزنه، يا شايد چون لوزههاش بزرگه. اما خوب واقعيتيه که بعضی کلمات رو جدا فجيع تلفظ ميکنه. چند روز پیش وقتی غذاشو کشیدم، صداش کردم تا بياد و ناهارش رو بخوره: "آلوشا بيا مامان.. ناهارت سرد شد. " با کندی جواب داد: "الان ميام مامان.. يه گِگه (gege) صبر کن!" اولش متوجه نشدم چی ميگه. با قاشق چوببه خورشت رو بهم زدم و کمی از غذا چشیدم و پرسیدم: "چکار کنم مامان؟" جوابم رو نداد. منم توجهی نکردم. بعد دوباره صداش کردم: "بيا ديگه بچه. ساعت دو شد. " و اين بار کمی بلندتر جواب داد: "إ. …. مامان، گفتم يه گگه صبر کن. بازيمو خراب ميکنی!!!" ابروهامو بالا بردم. ! رفتم سمت اتاقش. فکر کرد عصبانی شدم که معطل کرده. اسباببازیهاشو ول کرد و پاشد. خنديد و گفت: "داشتم میومدم!" يه کمی نگاش کردم و گفتم: "يه گگه چيه دیگه؟" گفت: "يه گگهست ديگه!" بیحوصله بودم، گفتم: "يه گگه نه مامان جون يک دقيقه. سعی کن درست صحبت کنی." يکی دو بار پلک زد و بعد گفت: "يک دگیگه" حالا بگذريم که قاف رو خيلی نزديک به گاف تلفظ کرد. اما همين که از گگه به دگيگه رسيده بودم، خودش کلی موفقيت بود. چند روز بعد برامون مهمون اومد. يه کمی ناخونده و یه کمی بدموقع. باعجله رفتم به آشپزخونه تا کتری رو واسه دم کردن چای بذارم رو اجاق. همون حين که داشتم ميرفتم به مهمونام گفتم: "الان ميام خدمتتون، يه دقه بيشتر طول نميکشه" هنوز جملهم کامل از دهنم در نیومده بود که پسرم يه نگاه عاقل اندر سفيه به من کرد و گفت: "مامانی سعی کن درست صحبت کنی. يه گگه نه! يه دگيگه!" و بعد با بازترین لبخند دنیا به صورت مهمونامون نگاه کرد. دامنگیر تیم فیلمبرداری شبکه من و تو شده است پرده برمیدارد؛ جنایتی که. لحظات آخری که داشتیم می اومدیم ، یه ادم برفی دیدم و بهت نشون دادم وقتی ادم برفی دیدی ، گفتی مامان آقا چه جوری ادم برفی کشیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم بهت گفتم مامان اینجا که دفتر نقاشی نیست ادم برفی و کشیده باشن. خانم خوشگل؟!!!من؟!!!پوزخند زدم،اون مهربان نگام میکرد،انگار دستم که تو دستش بود، تمام زندگیم رو خونده بود منتها نه از رو کف دست،از رو ناخن ها!. این دخترک ما هر چی که ازش بپرسن، میگه نه! چند روز پیش به آلوشا گفتم: "مامانی یه خورده حرف زدن به خواهری یاد بده. شما اسم هر چی که دستشه رو بگو. بگو این قاشقه، این کتابه و. تا زودتر حرف زدن یاد بگیره." حالا میون این همه چیز چی شد که پسر ما تصمیم گرفت با بله شروع کنه، با توجه به زیاد نه گفتن خواهرش خیلی هم دور از ذهن نبود و چیزی که جالبه سئوال و جواباییه که آقا! یاد خواهر کوچولوش داد!! توجه کنین: آلوشا: "خواهری، شما داداش رو دوست داری؟ بگو بله!" ناشا: "بل" آلوشا: "هر چی من بگم، میگی چشم داداشی جون؟ بگو بله!" ناشا: "بل" آلوشا: "خواهری میخوای این ماشینو بدم به خودت؟ بگو نه!" ناشا: "بل" آلوشا: "نه خواهری، باید بگی نه!" ناشا: "بــــــــــــــــــل. بــــل!" آلوشا: "ا. . ماشینمو بده. من الکی گفتم!". ۱) من گوش دارم شما ندارین ۲) گوش من خیلی گوشه.. گوشه شما بوقه!! ۳) من خیلی باگوشم.. اصن من خود خرگوشم ۴) گوشم تو حلق شما ۵) شمارت رو بگو من سرتا پا گوشم! خدا لعنتشون کنه که اینقدر فاسدن. واسه این قربانی هم متاسفم که به همچین آدمهایی اعتماد میکنه و یه روز کامل رو باهاشون تنها میمونه تا آخرش به این کار ختم میشه.. ********** توجام غلت زدم وچشمام وبازکردم. خمیازه ای کشیدم وکش وقوسی به بدنم دادم. ازجام بلندشدم وبه سمت دررفتم. همین جوری داشتم می رفتم سمت دستشویی که نگاهم خوردبه ساعت. وای!!!10 شده!!!!!!دانشگاهم دیرشد. پوفی کشیدم وبه این فکرکردم که دیگه اگه الانم بخوام برم به چندتاکلاس بیشنرنمی رسم. بیخیال بابا!! همون طورکه خمیازه می کشیدم به دستشویی رفتم وآبی به سروصورتم زدم. یه ذره حالم جااومد. ازدستشویی بیرون اومدم وبه آشپزخونه رفتم. بادیدن میزصبحونه فکم چسبیدبه زمین. .کی میزوچیده؟!رادوین؟!!گودزیلا ازاین هنرام داره؟! هرچیزی که دلت بخوادروی میزبود. کره،مربا،پنیر،تخم مرغ،املت،چایی،نون،گردو،آب میوه. رادوین این چیزاروازکجاآورده؟!تویخچال من کوفتم نبود. همون طوری خیره خیره به میزنگاه می کردم که نگاهم خوردبه کاغذی که چسبیده بودروی میز. به سمتش رفتم وازروی میزکندمش. روش نوشته شده بود: "سلام کوزت جون!!!خوبی؟!ظهرتون بخیرخانوم. چقدمی خوابی!!!امروزصبح وقتی داشتم می رفتم شرکت،عین خرس کپه ات وگذاشته بودی. هرچی صدات کردم بیدارنشدی. بعدبه من بیچاره میگی خرس!!!حالام که دیگه واسه دانشگاه رفتنت دیرشده. پس بشین توخونه ات وحالش وببر. راستی حال کردی چه میزی واست چیدم؟!چاکرشوما. رهایه چیزدیگه هم بهت بگم. من واسه چندروزی دارم میرم اصفهان. یه ساختمون داریم می سازیم که خودم مجبورم برم شخصاروش نظارت کنم. این چندشب که خونه نیستم،مواظب خودت باش. شب قبل ازعروسی امیروارغوان برمی گردم. خودم باهات هماهنگ می کنم که کی راه بیفتیم بریم تالار!!راستی این که میگم مواظب خودت باش یه وخ خیالات برت نداره که خیلی ازریختت خوشم میادا. نه بابا. شومانفله ام بشی واسه ما خیالی نیس. فقط دایی کله من وباگیوتین میزنه. به خاطرخودم می گم مواظب خودت باشی تامن وبدبخت ترازاینی که هستم نکنی. آهان راستی صبح که داشتم میومدم خواهرجنی ودیدم بهت سلام رسوند..گفت امشب قراره باعمولولو وبروبچزبیایم رهارونفله کنیم. نخورنت یه وخ!!!مواظب باش. چه طوماری نوشتم واست. بروحالش وببر!!! امضا: رادوین رستگار(ملقب به گودزیلای شلخته شکموی بی ریخت دخترباز) چاکریم" لبخندی روی لبم نشست. خیلی خلی رادوین!!! هی خواهرجنی خواهرجنی می کنه تامن وبترسونه. اماراستش دیشب که پیشم بود،همه ترسم ازبین رفت. الانم اگه به خواهرجنی واون مزخرفات فکرنکنم،نمی ترسم. گوربابای خواهرجنی،صبحونه . ********** روبروی آینه آرایشگاه وایساده بودم وخودم وبرانداز می کردم. به به!!بخورم خودم و!!چه تیکه ای شدم. یه سایه بنفش زده بودم که خیلی چشمام ونازکرده وبود. البته من که نزده بودم آرایشگره زده بود. پنکک ورژ گونه وریمل وغیره هم برام زده بود. رژلبم وگذاشته بودم تاتوی تالاربزنم. آخه اگه بخوام الان بزنم پاک میشه وفقط مایه دردسره!! موهامم فرتقریبادرشتی کرده بود. یه ذره ازموهام وبالای سرم بسته بودوبایه تاجی که روش گلای ریزبنفش داشت تزئین کرده بود. …یه ذره ازموهامم ریخته بود دورم. خیلی نازشده بودم. قربون خودم بشم من الهی. موهام خیلی خوشگل شده!!! یه پیراهن کوتاه مشکی تابالای زانوپوشیده بودم. تاپش پشت گردنی بودوحسابی دل وروده آدم وبه نمایش میذاشت. ازاونجایی که عروسی اری اینامردوزن قاطی ان،یه شال میندازم روی شونه ام. یه ساپورتم پام کرده بودم که یه وقت قضیه بی ناموسی پیش نیادتوعروسی!!!یه کفش بنفش پاشنه 5 سانتیم پام کرده بودم. رنگ سایه ام وتاجم وباکفشم که بنفش بودست کرده بودم. دیشب رادوین خان بعداز5 روزبالاخره برگشتن خونه. اومد دم درخونه ام وبهم گفت: فردا باهم بریم تالار. منم بهش گفتم که قراره بااری بیام آرایشگاه. آخه ارغوان ازم خواسته بودکه به عنوان همراه عروس باهاش بیام آرایشگاه. منم ازخداخواسته قبول کردم.هم بااری میومدم هم اینکه همین جاموهام ودرست می کردم وآرایش می کردم. رادوینم قبول کردوگفت که میاد دم آرایشگاه دنبالم. ازصبح ساعت 6 اومدیم آرایشگاه. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 2شده!!!!8 ساعت تمامه مارواسکل کردن. بیچاره ارغوان وازساعت 6کردن تویه اتاق!!!خاک توسرامعلوم نیس دارن باهاش چیکارمی کنن!!!هرچیم می گم بذاریدمن برم ببینمش میگن نه عروس ونمیشه دید!!!یعنی دلم می خواست همین آینه قدیشون وازپهنابکنم توحلقشون. خب که چی مثلا؟!چرانمی ذارین من رفیقم وببینم؟! پوفی کشیدم وبی حوصله روی صندلی توی سالن نشستم. نمی دونم چنددقیقه گذشت ومن چقدمنتظرموندم ولی بالاخره دراتاق بازشدوارغوان اومدبیرون. ازجام بلندشدم وبه سمتش رفتم. روبروش وایسادم وزل زدم بهش. لبخندی روی لبم نشست. خیلی نازشده. قربونت برم من که عروس شدی اری جون!!! آرایش صورتش خیلی بهش میومد. موهاش خیلی نازبود. لباسش فوق العاده بود. درکل محشرشده بود!!!ارغوان خودش خوشگله تولباس عروس خوشگل ترم شده. باذوق بغلش کردم وخواستم ماچش کنم که خانوم آ. یهوازخواب پریدم. نمی دونم چقدخوابیده بودم. اصلاواسه چی ازخواب پریدم؟!تشنه ام شده بود. دهنم خشک شده بودوبه شدت احساس تشنگی می کردم. نگاهی به لبه تخت انداختم وجای خالی رادوین لرزه به تنم انداخت. یعنی کجارفته؟!نکنه وقتی من خوابم بردرفت خونه خودش؟!حالامن چیکارکنم؟؟؟داشتم ازترس سنکوب می کردم. اتاق خیلی تاریک بود. هیچ نوریم ازهال نمیومد. معلوم بودکه رادوین همه چراغاروخاموش کرده. برای چی چراغاروخاموش کردی آخه؟! باترس ازجام بلندشدم وباقدمای آروم ولرزون به سمت دراتاق رفتم. دستم وبه سمت کلیدبرق درازکردم ولامپ وروشن کردم. می ترسیدم تواین تاریکی برم توآشپزخونه آب بخورم.باقدمای کوتاه وآهسته،درحالیکه باچشمام دور و برم ونگاه می کردم تاکسی نباشه،به سمت آشپزخونه رفتم. واردآشپزخونه شدم وبه سمت یخچال رفتم. دیگه برق اینجارو روشن نکردم. ازاتاق خواب نورمیومد. دریخچال وبازکردم وبطری آب وبیرون آوردم. دریخچال و وبستم وازتوی جاظرفی یه لیوان آوردم وتوش آب ریختم. لیوان آب وبه سمت دهنم بردم. یه قلوپ بیشترنخورده بودم که یهو یه صدایی ازپشت سرم شنیدم: - اینجاچیکارمی کنی؟! باشنیدن صدا،اومدم یه هه بگم که یهو آب پریدتوگلوم وبه سرفه افتادم. حالاکی سرفه نکن کی بکن. توهمون حین داشتم به این فکرمی کردم که کی من وصداکرده!!!رادوین که رفت. کس دیگه ایم توخونه ام نبود. پس این کیه که بهم گفت اینجاچیکارمی کنم؟!!نکنه خواهرجنی ودارودسته اشن واومدن کارم ویه سره کنن؟! داشتم ازترس زهرترک می شدم. باترس ولرزبه سمت صداچرخیدم ودهنم وبازکردم تاجیغ بزنم که بادیدن قیافه رادوین که دستش گذاشته بودروی لبش که یعنی ساکت شو،خفه خون گرفتم ودهنم وبستم. این اینجاچیکارمی کنه؟!مگه نرفته بودخونه خودش؟!! هنوزم سرفه می کردم. رادوین چندباری پشتم زدتاحالم بهتربشه. چشمام پراشک شده بود. داشتم خفه می شدم. به زور رادوین چندقلوپ آب خوردم تاسرفه ام بندبیاد. بالاخره حالم بهترشد. دستی به چشمام کشیدم واشکام وپاک کردم. اخمی کردم وعصبی گفتم:تواینجاچه غلطی می کنی؟!! اخمی روی پیشونیش نشست وعصبی ترازمن گفت:اومدم آب بخورم. اصلاخودت اینجاچه غلطی می کنی؟! باچشم به لیوان توی دستم اشاره کردم وگفتم:خیرسرم منم اومدم آب بخورم. چشم غره ای بهم رفت وبطری آب وازدستم کشید. به سمت دهنش بردتابابطری آب بخوره که جیغ بنفشی کشیدم وگفتم:نه.بابطری نخور. بطری آب وپایین آوردوباتعجب زل . دوستت دارم: هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد، قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد، جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد، بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیLVE YѼU aredadash. باسلام شغلم راننده آژانس بود ونزدیک خوابگاهای دانشجویی دفتر داشتیم به خاطر اینکه من فارغ التحصیل از دانشگاه بودم و جوون هم بودم اکثر بچه ها (مسافرها) میون خوبی با من داشتند این وسط یکی بود به اسم میلاد که رابطه ی ما به حدی صمیمانه شد که با هم رفت وآمد پیدا کردیم در آن زمان حدودا 5سال پیش من 28 و خانمم 24 سال داشت خانمم زنی بود بسیار خوشگل و خوش هیکل ضمنا میلاد هم 20 سال داشت و بسیار خوشگل بود و بسیار نجیب، رفت و آمد ما به قدری زیاد شد که میلاد بعضی شبها منزل ما میخوابید میلاد خیلی به کامپیوتر وارد بود از همین رو من و وادار کرد که برای نسیم (خانمم ) یه کامپیوتر بخرم ما اصلا به فضای اینترنت آشنایی نداشتیم به همین دلیل میلاد هر چند شب یک بار پیش ما میومد وبه نسیم چیزهایی یاد میداد بیشتر چت میکردن و ازاین حرفا من هم بخاطر خستگی زودتر از اونا میرفتم و میخوابیدم توی این مدت به میلاد ایمان آورده بودم حدود 6 ماه از دوستی صمیمانه ما میگذ. تیرماه سال 1389 برای من واقعا ماه خوبی بود بنیان کاری را گذاشتم که تا الان هم ادامه دارد و هیچ هم بابت آن متاسف نیستم وچون زندگی مرا دگرگون ساخت همیشه در خاطرم خواهد ماند.اونموقع 17 سالم بود و خواهرم هنگامه 15 سال داشت. خواهرم بگی نگی دختره زیبایی است اما هیکلش و مخصوصا باسنش بیسته از اونایی که مردا با دیدنش متلکاشونو بار میکنن.روز سوم تیر اون سال با هنگامه سر موضوعی بگو مگوم شد عصبانی که شدم یه سیلی به صورتش زدم با گریه به اتاقش رفت و درو محکم بست. چند دقیقه بعد واقعا از کرده ام پشیمان شدم.اما غرورم اجازه نداد برمو عذرخواهی کنم. اون روز و شب بدون اینکه هنگامه رو ببینم گذشت. اما روز بعد توی حیاط جلوشو گرفتم و ازش معذرت خواستم اما توجهی نکرد و یک کلمه هم حرف نزد. و برای کار خودش خونه بیرون رفت وبعد از ظهر اون روز منتظر فرصت شدمتا دوباره باهاش حرف بزنم آخه بغیر از او کسی رو توی خونه نداشتم که معمولا باهاش درد دل کنم.اون روز مامانم از ساعت 2 بعداز ظهر که دوستاش برای انجام مراسمی در منزل یکی از اونا دنبالش اومدند رفت و خوب پدرم هم کاسب بود و معمولا کمتر برای ناهار خونه میومد. نمیدونم همه چیز اتفاقی جلو رفت و چیزی که پیش اومد در همون لحظه پی ریزی شد.سراغ هنگامه که رفتم طبق معمول توی اتاقش بودو رکابی تنش بود.کتابی دستش بود و داشت مطالعه میکرد. در اتاق باز بود و من هم داخل شدم.پشتش به من بود. همون لحظه چیزی که به مغزم خطور کرد اجرا کردم.رفتم وبدون اینکه هنگامه مجال داشته باشه نه از صورت که لبشو بوسیدم. فریادش بلند شد چیکار میکنی دیوونه چرا بوسم میکنی احمق گفتم دارم عذرخواهی میکنم فریادزد اینطوری عوضی! گفتم خوب حالا اینجوریشه.گفت من اصلا با تو حرفی ندارم قهرم. خلاصه پنج دقیقه ای همین جوری بگومگو کردیم. منکه هنگامه رو دوست داشتم و خطا کار هم بودم حاضر بودم دست به هر کاری بزنم تا هنگامه آشتی بکنه. دوباره وسط نزاع خل شدم و گفتم هنگامه خدا شاهده اگه آشت نکنی همین جا شورتمو در میارم. هنگامه که حرف منو جدی نگرفته بود با صدای بلند گفت عرضه شو نداری لابد خل شدی گفتم آره خل شدم و خلم میشم. چند بار گفتم هنگامه شلوارمو درمیارم ها گفت تو غلط میکنی که این حرفش منو لجی کرد و من هم شلوار و شورت رو با هم کشیدم پایین. برای لحظاتی خشکش زد وبعد زد زیر خنده.تو دیوونه ای پسربرو بیرون وگرنه به مامان میگم.گفتم خوب بگو کیو میترسونی اصلا به جهنم. مامان با معرفت این داستانو از شهوانی کپی کردم واقعا قشنگه حیف بود نزارمش اینجا سلام اسم من حامد است یه داستان کاملا" واقعی رو واستون میگم. من راستش با خوندن داستانهای سکس خانوادگی نسبت به مادرم حس شهوت پیدا کرده بودم چون هر وقت نگاش میکردم به یاد اون داستانها می افتادم، الان 28 سالمه مادرم هم حدودا" 47 سالشه. من دو داداش و یه خواهر به اسم گلرخ دارم که 2 سال از من کوچیکتره ، قتی که دبیرستان بودم دو بار سکس مامان وبابا رو یواشکی دیده بودم هر وقت هم این داستانها رو میخوندم به یاد مامان می افتادم که بابا چطور می گاییدش ، به هیچ عنوان جرات نزدیک شدن و هم کلام شدن باهاش رو نداشتم چون اصلا بهم اعتماد نداشت این بی اعتمادی هم داستان داره اول یه فلش بک به گذشته میزنیم و بعد دوباره میریم سر داستانمون. من 18 ساله یودم یه بار حشری شدم و حدود ساعت 11 شب بود که رفتم سراغ خواهرم گلرخ که تو اتاق دراز کشیده بود من اول صداش کردم چون جواب نداد رفتم تو اتاقش فهمیدم که خوابیده چون قبلا" هم دستمالیش کرده بودم و چون خجالت می کشید ازم بنده خدا زیاد عکس العمل نشون نمیداد و می گفت اذیت نکن به مامان میگم ولی چون میدانستم نمگه بیخیال بودم چون خیلی خجالتی بود ، حالا جلوم دراز کشیده بود مامان هم تو اتاقش بود و بابام شب سرکار شیفت بود راستش خیلی زیاده رویی کردم و کیرم رو بیرون آوردم وگذاشتم لا پاهای گلرخ که رو شکم خوابیده بود یه استرژ نازک پاش بود یه کم که کیرم روش می مالیدم تصمیم گرفتم شلوارش رو در بیارم آروم شروع کردم به پایین کشیدن شلوارش و به آهستگی کیرم رو لاپاش قرار دادم داشتم از لذت می مردم همین که خواستم که تلمبه زدنمو شروع کنم یه چیز محکم خورد تو سرم برگشتم ببینم کیه دیدم مادرم جلو وایستاده و نگام می کنه انگار دنیا رو، رو سرم خراب کرده بودن زود بلند شدم اما مامانم مرتب داشت تو سرم می زد من هیچ کاری نمی تونستم بکنم میزد فحش و بدوبیرا میگفت و از این چیزا ، شانس آوردم بابام نبود، از خونه زدم بیرون تا یکی دو روز رفتم خونه عمه ام به اونها هم گفتم که با مامانم دعوا کردم، ، فکر کردم حالا بابام هم فهمیده و دیگه کارم تمومه. بعد یه شب بابا ومامان اومدن خونه عمه داشتم از خجالت آب میشدم ولی رفتار بابام زیاد تغییری نکرده بودکم کم فهمیدم مامانم به بابام چیزی نگفته ، بعد اون شب با مامان و بابا برگشتم خونه ولی مامانم اصلا بام حرف نمیزد وقتیکه تو اتاقم. .What's life? Life is love.What's love? A kissing.What's kissing? Come here and I'll show you. Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم. دوستت دارم: هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد، قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد، جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد، بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیLVE YѼU aredadash. لبخندشیطونی روی لبش نشست وگفت:بایدبذاری بیام کنارتوروی تخت بخوابم. جانم؟!!چی فرمودن ایشون الان؟!!!این گودزیلابیادبامن روی یه تخت بخوابه؟!صدسال سیاه. گفتم هرچی بگه قبول می کنم ولی خداییش این یکی ودیگه نیستم. بیادبامن روی تخت بخوابه که بعدکارای خاک توسری بکنه؟!!حاضرم تاخودصبح 1000 بارازترس بمیرم وزنده بشم ولی بارادی گودزیلا روی یه تخت نخوابم!!! اخم غلیظی کردم وگفتم:که چی بشه اون وخ؟! دستی به گردنش کشیدوگفت:لبه تخت که نشسته ام،مجبور بودم سرم وتکیه بدم به زانوم وبخوابم. نمی دونی چه اوضاعی بود!!گردنم خیلی دردمی کنه. خشک شده!!!من نمی تونم بقیه امشب وهم تواون وضعیت بخوابم!!! پوزخندی زدم وگفتم:نمی تونی که نمی تونی. به درک!!!من باتو رویه تخت بخوام؟!دیگه چی؟!! - یعنی قبول نمی کنی؟! - صدسال سیاه. شونه ای بالاانداخت وخونسردگفت:باشه. خودت خواستی!! روش وازم برگردوندودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:شب می خوابی خواهرجنی نیادتوخوابت صلوات!!! وازآشپزخونه بیرون رفت. بچه پررومی خوادمن وبترسونه هی چرت وپرت میگه. اگه بمیرمم همچین شرطی وقبول نمی کنم. اصلابره گورش وگم کنه. عوضی بی شعوردخترباز!!! یهوصدای ترق توروقای وسایل خونه بلندشد. ازترس خودم وقهوه ای کردم!!!من شکرخوردم. هنوز رادوین نرفته،صدای ترق توروقا شروع شدن. اگه رادوین بره قطع به یقین خواهرجنی ودارودسته اش میان سراغم!!! باعجله بطری آب وروی میزناهارخوری گذاشتم وبه حالت دوبه سمت درورودی رفتم. رادوین دستش وروی دستگیره گذاشته بودوداشت دروبازمی کرد. به سمتش دویدم وروبروش وایسادم. به درتکیه دادم تا ازبازشدنش جلوگیری کنم. دستم وگذاشتم روی دست رادوین که روی دستگیره بود. باترس گفتم:نرو. توروخدانرو!!!من غلط کردم. هرکاری بگی می کنم فقط نرو!! لبخندشیطونی روی لبش نشست وگفت:مطمئن باشم؟! سری به علامت آره تکون دادم. دستم وازروی دستگیره برداشتم واونم دستش وبرداشت. روش وازم برگردوندوبه سمت اتاق خواب رفت. پوفی کشیدم وتکیه ام وازدر برداشتم.پشت سررادوین به طرف اتاق رفتم. مرده شورش وببرن که انقدسودجوئه!!می دونه من می ترسم،داره تامی تونه ازم باج می گیره واذیتم می کنه. بادستم زدم توسرخودم وزیرلب به خودم فحش دادم: - خاک توسرت کنن. بایه پسرغریبه هم تخت نشده بودم که بحمدا. اونم داره حاصل میشه!!!آخه توی روانی ازچی می ترسی؟؟هان؟!خواهرجنی که واقعی نیس. هس؟!خب نیس دیگه. اون. ساعت gucci طرح love ، گن لاغری اسلیم لیفت زنانه ، ساعت فیروزه ای آنجلا ، پد ضد عرق مای درای ، ساعت سی کی طرح لاو ، گن کاسمارا ، بازی پو ، بازی جراحی ، بازی فوتبال خیابانی ، بازی خیاطی لباس ، بازی اکشن ، بازی استراتژیک ، بازی فکری ، بازی ماشین. .Wha